تبليغاتX
خاطرات بیتا و جوجو
























خاطرات بیتا و جوجو

...خدایا من بتو ایمان دارم...همینک به قلب من بیا...

دوستای گلم مرسی از اینکه این همه دوستتون رو دوست دارید.... خوشحالم که یه عالمه دوست دارم ....شاید باور نکنید اما منم همون قدر شمارو دوست دارم.....

ازم دلگیر نشید...خودمم دوست دارم باز بنویسم.....اما جوجوست دیگه...گیر داده میگه زندگیمون به صورت انلاین داره پخش میشه....دیگه ننویس...منم مجبورم اطاعت کنم....تا ببینم کی میشه راضیش کنم

اما اگه فک کردین نمیام و شمارو نمیخونم سخت اشتباه کردین...اگه دلتون برام تنگ شد....بیاین تو لینکام و برید تو با من بمان...بعضی وقتا تو اون خونه ام

شاید باور نکنید اما اندازه دوستای غیر مجازیم دوستون دارم

| شنبه 12 آذر1390 | 0:9 | بیتایی| |

| پنجشنبه 10 آذر1390 | 15:1 | بیتایی|

| پنجشنبه 10 آذر1390 | 14:58 | بیتایی|

سلام به دوستای عزیزم...حتی شمایی که خاموشی

وقتی من ۳شنبه اون فداکاری رو از خودم نشون دادم و به جوجو گفتم نیا برو به کارت برس و هم اینکه عید رو با خونوادت باش....جوجو هم همش در پی تلافی بود و بجاش گفت شنبه میبرمت بیرون و حسابی خوش میگذرونیم....

و اما شنبه...اولا که جوجوی گرامی شنبه خواب موندن بجای اینکه صبح بلند بشن و برن دانشگاه...دوما وقتی بنده ساعت ۳بیدارشون کردم بلند بشن و حاضر بشن ۲ساعت طول کشید تا اماده بشه و بیاد....یعنی دلم میخواست کله ام رو بکوبم تو دیوارو  وقتی ساعت۵:۳۰اقا اومدن لبخند ملیح تحویلش دادمو دهنمو بستمو خودمو نگه داشتم...حالا چی شده؟؟ همه چی برعکس شده و جناب جوجو برای من قیافه میگیرن...منم دیدم اوضاع اینجوریه...تحویل نگرفتم بعدش که یه کم رفتیم خودش دستمو گرفته و میگه تا من دسته تورو نگیرم تو نمیگیری؟؟؟منم گفتم نه....بعدش یه دفعه گفت من خیلی دلخورم ازت ۱۰۰بار گفتم میخوایم بریم خرید ارایش نکن زیاد...منم که بنظر خودم ارایشم واقعا کم بود دیگه جوش اوردمو فقط گفتم چشمام قشنگه عزیزم ۱مداد توش میکشم اینجوری جذب میکنه و دیگه ام لام تا کام حرف نزدمو اخم کردم...جوجو هم همینطور ...بعدش گفتم گشنمه بریم یه جا پیتزا هوس کردم اونم رفت رستورانی که همیشه میریم...اخ جون پیتزای اینجارو خیلی دوست دارم...خوب شد تو اون لجبازی یادش موند بیاد اینجا

وقتی نشستیم تو رستوران...بهش میگم مشکلات ما باید حل بشه...اونم گفت اره پس اخلاقتو درست کن...گفتم هرهر خندیدیم...گفت هرهر بخند...بعدش واقعا خندمون گرفت و واقعا خندیدیم...گفت ادم شو....منم گفتم توام همینطور بعدش رومو برگردوندم روبه تلویزیون بعد جوجو گفت ببین...ببین...ما مشکلاتمون باید حل بشه...منم گفتم مشکل تویی....

گفت مسخره جدی...گفتم میدونی من دیگه این فرزاد روبه رومو دیگه دوست ندارم...من دلم همون جوجوی روز اول رو میخواد و واسش تنگ شده...گفت بنویس و امضا کن که منه فعلی رو دوست نداری...حالا مگه کاغذ و خودکار پیدا کردیم ما؟؟؟ اخر سرم پشت قبض کلاس گیتار جوجو با یه خودکاری که هی قطع و وصل میشد نوشتیمو  خودکاره به امضا هم نرسید...من و جوجو هم که هرهر اما کوتاه نمیومدیم واسه هم....

خلاصه راه افتادیمو اومدیم بیرون نزدیکای خونه که رسیدیم جوجو میگه خره تو بدونه من میمیری.... گفتم هاااان؟؟؟؟بچه پررو رو

گفت نمیمیری؟؟!! گفتم چرا ولی میتونم خودمو نگه دارم تا فکرت از سرم بیفته...گفت میمیری یا نه؟؟؟ اره یا نه؟؟

گفتم اره بابا اره خوب شد؟؟...گفت منم بدونه تو میمیرم خوب طبیعیه....

گفتم پس تفاهم داریم...بعدش که رسیدیم خونه بغلم کرد و بوسیدم....کلی زیاد...۱۰۰تا...گفت این همه منو اذیت میکنی و ازار میدی بازم من بوست میکنم....خداحافظی کرد و وقتی خواست بره گفت بهم زنگ بزن....

زنگ که زدم میگه دووووووووووووووووووووووست دارررررررررررررم ۱دنیااااااااااااااااااااااااااااااااااااا....

اینم از شنبه بیتا و جوجوی لجبازGemini

پی نوشت۱:خوب میبینم که امتحانای نیم ترم هم نزدیکه و منم که حسابی درس نخوندم

پی نوشت ۲:بزرگترین نعمتی که یه ادم داره خندیدنه پس تو از ته دل بخند تا اون خنده به منم سرایت کنه چون خنده از ته دل مسریه...

دل نوشت:چه حس قشنگیه وقتی بدونی ۱نفرو داری که رمز ایمیل و اف....بی و لب تاب و گوشی موبایلش همه اسمه توستدوست دارم عشق من

| یکشنبه 29 آبان1390 | 20:53 | بیتایی| |

با سلام ....037cd19d3587a49abf1615495f22582e.gif

چون امروز عید بود ما هم تصمیم گرفتیم بیرون نریم و هر کدوم با خونواده هامون باشیم....اما وقتی جوجو از خواب بیدار شد بهم زنگ زد و گفت میام چند دقیقه ای ببینمت و دلم برات تنگ شده منم که حالم بد بود ازون لحاظ برای همین زیاد انرژی نداشتم و همش بی حال بودم و وقتی جوجو این خبر خوب رو بهم داد که میام کلی انرژی + گرفتم ...مامان و بابا رفته بودن کوچه مروی تا خوراکی و ادامس و خرت وپرت بخرن و من و برادرم خونه تنها بودیم.... منم منتظر جوجو نشسته بودم که یهو جوجو زنگ زد و گفت بیتایی پنچر کردممنم کلی پکر شدمو نا امید اما بروی خودم نیوردم که جوجو هم حالش بیشتر گرفته بشه

گفتم ای بابا باشه حتما حکمتی تو کاره ...اما جوجو چند دقیقه بعد با اژانس اومد پیشم برام ۱شاخه گل رز هم گرفته بود منم که جینگول شده بودم در حد بندسلیگا پریدم و بغلش کردم محکم ...بهم گفت وقتی دلم هوای تورو بکنه مگه میشه بتونم نیام؟؟ حتی سنگم از اسمون بیاد بازم میام واسه دیدنت...اما حالش خیلی گرفته بود چون یه کار خیلی واجب داشت و باید زودی میرفت و با این وضعیت ماشینشن نمیتونست!!

منم شروع کردم و باهاش حرف زدم و سعی کردم بهش انرژی+ بدم و یه کمی هم تونستم البته....خلاصه که جوجو رفت و امیدوارم که بتونه به تمام کاراش به موقع برسه...

دیروز هم که من مدرسه بودم و تو مدرسه بخاطر عید غدیر جشن بود و نمیدونید شاگردام که لباس احرام تنشون کرده بودن چقدر بامزه شده بودن....وقتی کارم تموم شد جوجو اومد دنبالم و چون اون روز دانشگاه نرفته بود و وقتش ازاد بود اومد پیشم و بیشتر موند بهم گفت بیتایی نمیدونی به چه مشت و مالی نیاز دارم...منم گفتم بیا تا ماساژت بدم وقتی جوجو رو ماساژ دادم قشنگ داشت خوابش میبرد من تو این کار مهارت خاصی دارم از قدیم.....خلاصه که کلی خندیدیم.....اینم از شرح حال بیتایی و جوجو تو این چند روز

پی نوشت ۱: اینقدر بدم میاد ازین ادمایی که دین و ملیت رو باهم قاطی میکنن و ادعای وطن دوستی دارن...من خودم عاشق ایران هستم با همه ی تاریخ و رسوماتش و واقعا عشق من وطنمه اما این چند روز تو اف...بی... که میرفتم ۱۰۰۰نفر دیدم که هی میگن عید غدیر به ما چه و ما ایرانی هستیم و خودمون یه عالمه عید داریم و ازین حرفا....یکی نیست بهشون بگه اخه ادمای.... نمیدونم چی بگم ما هم مسلمونیم و هم ایرانی...  همه ما عاشق خاک کشورمون هستیم ولی هرچی جای خودش رو داره و باید احترام بزاریم .... همونطور که یه مسیحی به مسایل دینی احترام میزاره....یا یه یهودی....نمیدونم چی بگم والا....

دل نوشت:گاهی ته دلم میلرزه از اینکه جوجو منو واقعا دوست داره یا نه اما همون موقع یه کارایی میکنه یا یه حرفایی میکنه که ته دلم یه کسی میگه ضایع شدی بیتاییدوست دارم عشق من

| سه شنبه 24 آبان1390 | 17:14 | بیتایی| |

سلام...اونم یه سلام برفی و بارونی...

بدون معطلی میخوام برم و خاطره ی دیروز رو بگم...کلی دلم برای نوشتن تو این خونه مجازی تنگ شده بود....چقدر خوشحالم که صفحه رو دارم...

دیروز من و جوجو و برادر جوجو رفتیم برای خرید زمستونیه جوجو...2هفته پیش من 1پالتوی چرم خریدم که خیلی بهم میومد وقتی جوجو اونو تو تنم دید کلی خوشش اومد و تصمیم گرفت یکی بخره ...وقتی من خرید کردم نوین چرم تو حراج بود و یه کمی تخفیف خورد بهمون...اما وقتی رفتیم اونجا دیدیم که کتهای مردونه سایز جوجو همه بالای ۵۰۰تومنه و این بود که با حساب  دو دو تا چهار تای ما اصلا جور در نمیومد که بخوایم  یه کت چرمم برای جوجو بخریم و تصمیم گرفتیم یه کت طرح چرم بخریم...

خلاصه راه افتادیم و از پایین فردوسی اومدیم بالاش و اول یه جفت بوت خریدیم....خیلی خوب بودن و امروز برادر من هم رفت یکی از همونا گرفت...بله دیگه انتخاب من بودا مثلا مگه بد هم میشه...هم بوت خود جوجو هم بوت برادرش انتخاب بیتا خانوم بود .... که انصافآ هم خوب بودن

بعدش راه افتادیم به سمت پلاسکو.....و بعد از اینکه حسابی گشتیمو دیدیم و 100تا کت انتخاب کردیم و جوجو پوشید...در اخر یکی ازونا مورد پسند واقع شد و سریع خریدیمش .....

مرحله بعدی خرید هم خرید هدیه تولد برای رهای عزیزم بود که امروز تولدشه ....عمو کوچیکش براش یه پالتوی کوچولو خریده بود ما خودمون هم پارسال براش یه پالتوی بنفش و گل گلی خریدیم....ولی خوب امسال بزرگتر شده و فک کنم با دیدن عروسک لذت بیشتری ببره این بود که رفتیم و براش یه عروسک باربی خریدیم...

پی نوشت۱:بعد از ظهرای جمعه رو دوست ندارم...خیلی دلم میگیره...بنظرم هیچی تو دنیا دلگیر تر از عصر جمعه نیست

پی نوشت۲:قالبمو عوض کردم که چند وقته نبودم حالا اومدم دیگه همه چی یهو تغییر کرده باشه

دل نوشت ۱:وقتی خواستیم بریم برای رها کادوی تولدشو بخریم برادر جوجو رو رسوندیم خونه و باهم تنها شدیم جوجو کلی ازم تشکر کرد که باهاشون رفتم و این همه خسته شدم...مرسی جوجوی نازنین و قدر شناسم...الان تو تو جشن تولدی منم میبوسمت از راه دور و ارزو میکنم حسابی بهتون خوش بگذره عشقم

دل نوشت۲:فرهاد میدانست 100سال هم نمتواند کوه را بکند...فقط میخواست یک عمر اسمش را با شیرین بیاورند

| جمعه 20 آبان1390 | 21:34 | بیتایی| |

سلااااااااااااااااااااااااااااام... وای نمیدونید از برگشتن به اینجا چقدر خوشحالم.... این مدت که نبودم هم دعوا داشتیم و هم اشتی...هم روزای خوب داشتیم و هم سخت....هم صلح و هم جنگ... اازون جنگ و دعواهای شدید... و همینطور ازون صلحها و اشتی های قشنگ....نمیتونید درک کنید که این مدت بدون اینترنتی چقدر سخت بود...در عوض ازین به بعد با سرعت بهتر و بالاتری میتونم بیام.... این مدت که نبودم چندتا دعوای خیلی خیلی شدید  و خفن داشتیم که شاید باورتون نشه که تو این دعواها چه حرفایی که بهم نزدیم و چه رفتارایی که نکردیم و چه حرمتهایی که شکسته شد خیلی بد بود حال بعد از دعوا...واقعا ناراحت کننده بود واسم...واسه هردومون....1روز باهم قهر بودیم....مایی که یه ربعه باهم صلح میکنیم...اما در عوضش روزای قشنگم داشتیم با هم رفتیم فیلم 1حبه قندو دیدیم که خیلی خوب بود...اون رور کلا بهمون خیلی خوش گذشت...یه روز جوجو اومد بعد از دانشگاه دنبالم ولی بهم نگفت و اون روز که خیلی سرد بود وقتی از در دانشگاه اومدم بیرون و ماشین جوجو رو دیدیم خواستم تا از خوشحالی جلو همه محکم بغلش کنم و بوسش کنم...خلاصه که ماجرا زیاد بود.... اینم از اوضاع و احوال م در دوران غیبت.... منتظرم باشید...فردا میام با کلی خاطره و ماجرا
| پنجشنبه 19 آبان1390 | 0:58 | بیتایی| |

دوستای عزیزم ما داریم سرویس اینترنتمون رو عوض میکنیم واسه همین من تا چند روزی دسترسی ندارم به محض اینکه وصل بشه میامو خاطراتمو ثبت میکنم. الان با گوشی اومدم فقط بهتون خبر بدم...
| سه شنبه 3 آبان1390 | 22:18 | بیتایی| |

سلام سلام ۱۰۰تا سلام....

اره درسته .... دعوا بی دعوا...داریم سعی میکنم....و تا حدودی هم تونستیم موفق باشیم

امروز جوجو اومد دنبالم که بریم نمایشگاه انار تو فرهنگسرا اشراق....رفتیم اما چیز خاصی نداشت .... یعنی به درد خانومای خانه دار بیشتر میخورد نه ما که هنوز بی خانمانیم...دیگه نشستیم یه کمی معجون انار و لواشک و الوچه خوردیم...اما از اونجایی که من هنوز خوب نشدم و به دلیل گلو درد شدید مدام سرفه میکنم وقتی داشتم از معجون میخوردم یهویی چنان به سرفه افتادم که داشتم خفه میشدمhttp://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/gargleblasterf.gif و نزدیک بود گلاب به روتون ...بله دیگه....جوجو هم که ترسیده بود ازین اوضاع فوری بلندم کرد و حرکت کردیم و به اولین سوپر مارکتی که رسیدیم اب معدنی خریدیم و بالاخره سرفه من بند اومد...اما جوجو غمگین شده بود ... بهش گفتم من خوبم اما همش قیافه اش این شکلی شده بود دستامو بوس کرد و گفت وقتی تو سرفه میکنی سینه ی من درد میگیره و با هر سرفه ات دلم میخواد بمیرم...ای جان .....عززززیززززم...جوجو پیشنهاد داد بریم سینما ما هم راه افتاد به سمت نزدیک ترین سینما به اونجا که رسیدیم دیدیم سانس فیلمها ۴.۱۵ و اون موقع که ما رسیدیم سینما ساعت ۲.۱۰بود این بود که بیخیال شدیم....(راستی ۳شنبه برای جوجو کار پیش اومد و نشد بریم بیرون و امروز تقریبا جوجو میخواست جبران کنه)

خلاصه ما تصمیم گرفتیم بریم دور دور که جوجو پیشنهاد داد بریم شیان دوباره چون اون شب خیلی بهمون خوش گذشته بود منم درنگ نکردمو سریع استقبال کردم این بود که ماشین رو چرخوندیم و رفتیم سمت شیان خیلی خوبه اونجا رو خیلی دوست میدارم....وقتی رسیدیم اولش ماشین رو پارک کردیم و شروع کردیم به پیاده روی....یه کمی که راه رفتیم رو یه نیمکت نشستیم و شروع کردیم به لاو ترکوندن...این لحظات رو خیلی دوست داشتم...خیلی......راجع به اینده مون حرف زدیم اینکه خونمون چه مدلی باشه اینکه چطوری با هم کنار بیام بچه هامونو چه کلاس موسیقیی بزاریم اینکه تو خونمون حتما اکواریوم داشته باشیم اینکه وقتایی که مهمونی میدیم چه غذارهایی رو و چه دسرایی و بزاریم و چه طوری پذیرایی کنیم اینکه چند وقت یه بار مهمونی بدیم تو خونمون حتما پازل داشته باشیم و هزار تا چیز دیگه راجع به خودمون و اینده و عروسی و زندگیه مشترکمون....بعدش تصمیم گرفتیم یه کمی عکس بگیریم کلی هم سر اون عکسا  و عکاسیمون خندیدیم که چندتاشونو میزارم اینجا تو ادامه مطالب با همون رمز قبلی....

همه چیز عاشقانه و قشنگ بود و ما هردو به این جمله اعتقاد داریم که"عشق مثل هوا جاریه تو نفسهات رو عمیق تر بکش"

وقتی خواستیم برگردیم داشتیم تو ماشین ابی گوش میدادیم ....دوربین گوشیمو روشن کردمو شروع کردم به ثبت تک تک لحظات قشنگمون.....تو فیلم از مسیر قشنگ شیان که من کلی هم دوسش دارم فیلم گرفتیم از خودمو جوجو هم همینطور  و باقی فیلم رو یه دنیا حرف عاشقانه که هرکدومش واسه خودش کلی میارزه پر کرد...کاش میشد تو ساعت شنی اب ریخت تا این لحظه های زیبا جاودانه میشد...

پی نوشت۱:رمان همخونه رو دوست دارم...امروز میخوام برای بار ۸ام بخونمش دوباره....

پی نوشت۲:اهنگ جدیده هلن خیلی خوبه ...ریتمشو دوست دارم

پی نوشت۳:به سلامتیه اون ادمایی که وقتی تو اتوبوس میبینیشون با تمام خستگیه خودشون بهت میگن بده کوله ات و کلاسورتو من برات نگه دارم...به سلامتیه اون ادمایی که وقتی باهاشون چشم تو چشم میشی برات پشت چشم تاب نمیدن و با یه لبخند همراهیت میکنن...به سلامتیه اون راننده ای که با تمومه عجله ای که داره پشت خط عابر وای میسته و به حقوق دیگران احترام میزاره...به سلامتیه اون ادمایی که هنوز از سر چهارراه چندتا شاخه گل نرگس میخرن و تو گلدون رو میزشون میزارن....به سلامتیه اونایی که دختر فال فروش سر چهارراه رو نا امید نمیکنن...به سلامتیه اونایی که وقتی یه سالمند وارد مترو میشه خودشونو سرگرم نمیکنن و بلند میشن تا اون بشینه....به سلامتیه اونی که وقتی محکم تو خیابون بهش میخوریم و عصبانی میگیم حواست کجاست با ارامش میخنده و میگه معذرت میخوام...به سلامتیه اون هم کلاسی که وقتی استاد دوستشو بی دلیل از کلاس بیرون میکنه با نهایت صداقت از دوستش حمایت میکنه و دوروبازی درنمیاره...به سلامتیه اونایی که وقتی بقیه میخوان غیبت کنن یا هندزفیری میزارن تو گوششون یا کتاب میخونن...به سلامتیه اون مادری که صبح زود از خواب بیدار میشه وبرای بچه اش پسته مغز میکنه..به سلامتیه اون پدری که خسته و با لباس خاکی از سر ساختمون میاد خونه اما بچه اش روش نمیشه بگه بابامه....به سلامتیه اونایی که با اینکه به اخر راه رسیدن بازم میگم مرسی "ابیه بی انتها "...به سلامتیه تویی که وقتی داری این پی نوشت رو میخونی تو فکر فرو میری که من کدوم یکی ازین کاررو انجام نمیدم که از فردا انجام بدیش...(بعضیاش مخاطب خاص داره)

دل نوشت:اخر سر من یه روز برای تو میمیرم.....شنیدن همچین حرفایی از یه ادم خیلی قد مثل جوجو  یعنی موفقیت در حد بندسلیگا...


ادامه مطلب
| پنجشنبه 28 مهر1390 | 18:13 | بیتایی| |

زندگیه گل و بلبل بدون دعوا واقعا چه حالی داره ها....

سلام سلام سلام....http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/fallsmiley4.gifفورا میخام برم سر اصل مطلب....

هفته ای  که گذشت خیلی بد بود....من اصلا روزای خوبی نداشتم...همش حالم گرفته بود...عصبی بودم...باهمه درگیر بودم.....اصلا همش با دعوا و پریدن به این و اون گذشت....با خودم گفتم این هفته رو از اول خوب شروع کنم که تا اخرش خوب باشه...دیروز و امروز که خداروشکر تونستم سر قولم باشم اما نمیدونم باقیه هفته چی پیش میاد...ایا میشه یا نه....دیروز ازمون داشتم تورو خدا اینجارو داشته باشید شما ۱سوال واسه پنجم ابتداییا بود که نوشته بود:شما برای مشاهده از چه عضوی استفاده میکنید...۱)چشم   ۲)دهان     ۳)بینی      ۴)گوش      اونوقت همه زده بودن گزینه ی ۳....یعنیا من به همراه معلم علومشون میخواستیم بزنیم بترکونیمشونا اینقدر لجمون گرفته بود....وای فردا باز باید برم واسه بررسی کارنامه ها هم دوست دارم برم و هیجان انگیزه برام چون کوچولوان....هم از یه طرف خیلی خسته ام....

امروز جوجو از دانشگاه اومد دنبالم رفتیم باهم دیگه دنبال یه کلاس موسیقیه خوب بگردیم....اخه جوجو میخواد بره کلاس گیتار من بهش میگم برو فرهنگسرا هم ارزونتره و قیمتش نصفه و هم خیلی عالیه...حالا فعلا دودله و پروژه در دست بررسی هست...من خودم ۱۰ساله که دارم میرم فرهنگسرا و راضی هم بودم (اخه دوستتون هنرمنده....حدس بزنید من چه سازی میزنم؟؟؟؟ تو پست بعدی بهتون میگم کیا حدسشون درست بوده)

جوجو میگه بیتایی میخوام تو خونه خودمون برات گیتار بزنمو باهاش بخونم....وقتایی که خوشحالی برات "تورو دوست دارم زیاد مازیار فلاحی رو بزنم" ...وقتایی که عشقولی هستیم برات"یه نگاه تب داره بابک جهانبخشو بزنم" ...وقتایی که قهری واست "اگه تو نخندیه کاوه دانشو بزنم"....وای خدا چه قشنگه...حتی رویاشم دوست دارم...حتی شنیدنشم دوست دارم .....اخه جوجو جونم هم صداش خوبه و هم خوش ذوقه....خلاصه کلی برنامه ها داریم واسه خونه خودمون...

و اما سه شنبه هفته پیش با تاخیر....وقت کم بود نشد جای خاصی بریم یعنی من دوست داشتم بریم بام تهران و جوجو هم میگفت بریم سینما اما دیر شده بود و وقت نبود بجاش رفتیم شام خوردیمو بعدشم همینطوری رفتیم دور دور تا رسیدیم به شیان....وای چه هوای خوبی بود نمیتونم بگم که چقدر هواشولحظه هاشو دوست داشتم...یه نسیم ملایم و قشنگ که میرفت زیر پوست ادمو تو صورت ادم میخورد ....یه راهپیمایی ۲نفره دست تو دست هم دیگه....یه  نور مهتاب قشنگ و ملایم....تو یه جاده ای که ۱طرفش پر از درختای بلنده و و از یه طرفشم کل شهرو زیر پات میبینی....مثل عشقولانه های توی فیلما بود ...هرچی سعی کردیم عکس بگیریم نشد اخه تاریک بود و اونجام چراغ  درست و حسابی نداشت...دلم میخواست تا اون لحظه های قشنگو ثبت کنم اما نتونستم ... بجاش جوجو بهم قول داد ۱روز که صبح بود ببرتم اونجا و هم عکس بگیریمو هم کلی دوباره خوش بگذرونیم....وقتی داشتیم برمیگشتیم از تو ماشین مسیر پیچ در پیچی  که پر از درخت بود رو نگاه میکردیمو...اهنگهای شادمهرو گوش میدادیم ... دستم رویه دنده رو دست جوجو بود محکم تو دستش نگهش داشته بود ... با انگشتام بازی میکرد و گاهی هم میبوسیدشون....واقعا لحظه هایی رویایی بود...حتی وقتی اومدم خونه هم تا چند لحظه تو شوک بودم هنوز تو اون لحظه های رویایی سیر میکردم....واقعا که بعضی لحظات خیلی ناب هستن....

باید اعتراف کنم  زندگی بدون دعوا خیلی لذت بخش و شیرینه...

این سه شنبه اگه بشه میخوایم بریم فیلم ۱حبه قند ...اگه بشه من بین ۲تا از کلاسام که ۲ساعت تایم خالی دارم میرم بلیط رزو میکنم و برمیگردم....امیدوارم که بتونم...

پی نوشت۱:چند وقت پیش با مامانم رفته بودیم بازار بزرگ هرجا میرفتیم هی بهمون میگفتن عروس خانوم فرش نمیخوای؟...عروس خانوم سرویس قاشق چنگال چی میخوای؟...اومدین واسه جهاز عروس خانوم قابلمه بگیرید؟...منم که خودتون میدونید دیگه تیتاپ انگار بهم دادن....به مامانم میگم چرا منو تو این موقعیت قرار میدی؟.....من عروسی میخواااااااام.....مامانم هم میخنده غش غش...امروز خود به خود یاد اونروز افتادم و با خودم خندیدم نوشتم که ثبت بشه که بعدها که تو خونه خودم بودم قدر وسایل و زندگیمو بدونم که یه روزی مثل الانم این همه براش ذوق و ارزو داشتم...

پی نوشت۲:یه جایی خوندم که احساس دوست داشتن وقتی تو ذهنتون میاد بیانش کنید چون کلمات دوست داشتنی به قلب ادم ها نفوذ میکنه....امروز صبح وقتی تو بی ار تی نشسته بودم به مامان و بابامو برادرم اس دادم که "دوستون دارم "چون یه لحظه حس کردم دلم میخواد این حرفو الان بهشون بزنم..پس درنگ نکردم..و ساعت ۱۰هم دلم خواست به جوجو بگم دوست دارم برای همین زنگ زدمو از خواب بیدارش کردم که فقط بهش بگم "عشق من دوست دارم"...شاید فردا برای گفتن این حرفا دیر باشه...شاید من فردا نباشم که بتونم اینارو بهشون بگم پس از فرصت استفاده میکنم و الان حرف دلمو بهشون میزنممامان جونی..بابا جونی.. برادرجون..جوجو جونی .. همتونو دوست دارم یه دنیا تا همیشه پیشم بمونید...میبوسمتون با یه بوسه وبلاگی    ...همه شما رو هم دوست دارم همراهای خونه مجازیه من و جوجو !میبوسمتون از راه دور

دل نوشت:وقتی پستم پر از لحظات رمانتیک و عاشقانه بود دیگه من چی باید بنویسم تو دل نوشت جز اینکه دوست دارم نفسم...پیشم بمون تا ته دنیامیبوسمت از راه دور

| یکشنبه 24 مهر1390 | 21:9 | بیتایی| |

Design By : shotSkin.com